صفحه اصلی / سریال نوبت لیلی / خلاصه داستان قسمت دوازدهم سریال نوبت لیلی

خلاصه داستان قسمت دوازدهم سریال نوبت لیلی

سریال نوبت لیلی به کارگردانی و تهیه کنندگی روح‌الله حجازی ساخته شده است که خلاصه داستان قسمت دوازدهم آن را در این مطلب مطالعه می کنید. این سریال هر هفته دوشنبه ها ساعت ۲۰:۰۰ از پلتفرم نماوا پخش خواهد شد.

خلاصه داستان قسمت دوازدهم سریال نوبت لیلی

دختر پادشاه در خانه همایون و در اتاق بلقیس از جایش بلند می شود و به سمت دار قالی می رود و به وسایلی که آن جا است، نگاه می کند.
لیلی در حیاط با گوشی موبایلش حرف می زند و راه می رود، دختر پادشاه هم از پشت پنجره تماشایش می کند…
دختر پادشاه شروع به دیدن وسایل قالیبافی می کند و با تعجب آن ها را نگاه می کند و کم کم به دیگر جا های خانه می رود و تمام آن جا را نگاه می کند و یک کت کرم رنگ با یقه خز را بر می دارد، می پوشد و از خانه بیرون می رود. پسری بیرون از خانه همایون مقابل او ایستاده و ازش عکس می گیرد، دختر پادشاه سوار ماشین همان پسر می شود و ازش می پرسد تو از من می ترسی یا نه؟
پسر که اسمش رفیع است، می گوید نه و می خواهد او را ماشین پیاده کند که دختر پادشاه چیزی بهش می زند و می گوید اگر به حرفم گوش نکنی و من و به رمان دره نبری… هر وقت اینی که تو پات وصله رو فشار بدم، درد تموم جونت و می گیری…
رفیع قصد داره با موبایلش کمک خبر کنه که دختر پادشاه پایش را فشار می دهد و او به غلط کردن می افتد، دختر پادشاه خودش را دخی معرفی می کند و می گوید من از دنیای دیگری اومدم و اون جا شاهزاده ام… بعد هم گردنبندش را نشانش می دهد که موی کسانی کشته بود، بهش آویزون است و می گوید خیلی قشنگ میشه اگه مو های پیچ پیچی توام بهش آویزون بشه و می خندد…
همایون به سراغ خانم جون رفته و درباره کتاب لیلی که آن را خوانده باهاش حرف می زند و می گوید کاش این کتاب رو می خواندید و همه چیزش بی اندازه شبیه به ما است و کاملا در حیرت است، همایون با هیجان ذره ذره داستان را تعریف می کند ولی خانم جان چشم به زمین دوخته و هیچ چی نمی گوید…
همایون ادامه می دهد و بهش می گوید من تصویر کامل تابلوی مدهوشان را روی دیوار یک خانه در رمان دره دیدم و چشمش به تابلوی روی دیوار می افتد که با حیرت آن جا می رود…
آرش با یک گروه نوازنده در حوض خانه لیلی اینا ایستاده و برای لیلی شعر می خواند، او این کار را به کمک خواهر های لیلی انجام داده است. لیلی از اتاقش بیرون می آید و رو به خواهر هایش می گوید عقلتون با سنتون نمی خونه و به حیاط میره…
لیلی با لبخند به آرش نگاه می کند و بعد از تمام شدنش از نوازنده ها تشکر می کند، آرش اون ها رو معرفی می کنه و میگه دوستامن… بعد از رفتن دوستای آرش، لیلی او را به خوردن چای دعوت می کند و گل خشک هایی که لای کتاب بود را بهش می دهد.
آرش می گوید من برای این که از دلت در بیارم این کار رو انجام دادم و گرفتن این گل ها کار سختی نبود.
آرش به او می گوید که این بو را فقط منو تو می فهمیم و هیچ کس دیگری متوجه اش نمی شود که لیلی مسخره اش می کند و بخاطر این که بحث را جمع کند به او می گوید من بخشیدمت…
آرش اصرار داره که ماجرای بو را به او ثابت کند اما او می خندد و یک تار مو از سرش می کند و بهش می دهد و می گوید ما سوپر هیروییم که با دیدن چهره در هم آرش سعی می کنه چهره جدی به خودش بگیرد…
آرش بهش می گوید که من مادرم را هیچ وقت ندیدم و هیچ کس جز پدرم نمی دونست مادرم کی بود و این گردنبند تنها یادگاری از او است که فقط من و تو بویش را می فهمیم و دایه ام بهم گفت تا به کسی نگم که بو آن را می فهمم…
گوشی آرش زنگ می خورد و کاری برایش پیش می آید که مجبور می شود برود، اما در آخر به لیلی می گوید که اون کسی که این کتاب رو برای مادر تو فرستاده حتما کس و کار من را می شناسد و از لیلی می خواهد که به کمک هم معما رو حل کنند…
آرش پیش آقایی که برایش کار می کند، می رود. مرد از کم پیدایی او گله مند است و بعد از کلی حرف بغلش می کند و او را پی کاری لب مرز می فرستد…
فاخر در ماشین نشسته است که آرش کنارش می نشیند و او از ترس پیاده می شود و می دود ولی آرش با ماشین بهش می زند و او را در صندوق عقب می اندازد و می رود.
دخی و رفیع به رمان دره رفته اند، دخی به سمت مرد کور می رود و نقاشی اسطرلاب را بهش نشان می دهد که او می گوید این را بابا عطارد ساخته است، دخی سراغ مادرش را از مرد کور می گیرد که او می گوید چند روز پیش این جا بود و رفت…
دخی عینک پیرمرد را ازش می گیرد و سوار ماشین می شود. آدرس خانه رفیع را ازش می گیرد و آن را به پیرمرد می دهد و می گوید اگر دوباره مادرم را دیدی اینو بهش بده و بگو تا وقتی که نبینمش از آن جا نمی روم…
دخی و رفیع با هم راه می افتند تا برای خوردن غذا به جایی بروند، از طرفی دیگر همایون هم به سمت رمان دره می رود و دوباره به همان خانه ای نقاشی شهر مدهوشان را در آن دیده بود، می رود.
آرش برای تحویل محموله ها به لب مرز رفته است و با انجام دادن کار هایی توی بار ها آن را امن می کند و تک به تک کارتون ها را بررسی می کند و علامت گذاریشون می کند.
مادر دخی به همراه مرد عتیقه فروش به رمان دره رفته تا از توی انگشتر قیروانی پیام آخر رمان درباره لیلی را بفهمد…
همایون مقابل نقاشی شهر مدهوشان ایستاده است که از سوراخ روی دیوار یک لحظه زن را می بیند و توی رویا های خودش پرتاب می شود و با صورت اشکی چشم هایش را باز می کند…

۰ ۰ آرا

امتیازدهی به مقاله


منبع مطلب

این مطالب را نیز ببینید!

خلاصه داستان قسمت ۲۸ سریال داستان یک شهر از شبکه پنج

خلاصه داستان قسمت ۲۸ سریال داستان یک شهر از شبکه پنج

در این مطلب از سایت جدولیاب خلاصه داستان قسمت ۲۸ سریال داستان یک شهر از …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *